در بررسی تاریخ علم اصولا هیچگاه همانند دوره مدرنیسم حوزه اندیشه بشری محدود به حوزه محسوسات و عقلانیت تجربی نبوده است.

 در قرن هفدهم میلادی علم جدید با گالیله، دکارت و نیوتن متولد شد. در قرن نوزدهم اگوست کنت هرچه را که با حواس قابل درک نباشد را غیر علمی و کوشش برای فهم آن را نامعقول قلمداد کرد.

 بعد از رنسانس این پندار بوجود آمده بود که اندیشیدن و پژوهش با مبانی مادی و روش های تجربی تنها راه فراروی علم است. به همین دلیل میل به تحلیل پدیده ها در چهارچوب امور عینی به عنوان یگانه روش شناخت در تمام مراکز علمی و دانشگاهی دنیا حاکم شد.

حیرت علم در قرن بیستم
قرن بیستم با یک خوشبینی زاید الوصفی نسبت به علم و تمدن جدید آغاز شد و انتظار این بود که بشر با ابزار علوم تجربی می تواند بهشت را در زمین پیاده نماید.

اما قرن بیستم هرچه جلو تر رفت ضعف و ناتوانی علم جدید برای پاسخگویی به سوالات اساسی بشر، رسیدن به سعادت و ساختن جامعه ای اتوپیایی آشکارتر شد.

بعلاوه کشتارهای میلیونی دو جنگ جهانی اول و دوم به فاصله کوتاهی از یکدیگر همراه با  ساخته شدن بمب اتم، امکان بروز جهت گیریهای غلط در علم جدید را مطرح نمود.

به همین دلیل آلبرت انیشتین در مقام اعتراض گفته بود:" اگر روزی دوباره به دنیا بیایم، دوست دارم یک آهنگر بشوم."(1)

و برتراند راسل اندیشمند انگلیسی که فقط برای علوم تجربی ارزش قایل بود در کتابش نوشت: "من از آینده بشریت با این محصولی که علم آورده احساس خطر میکنم."(2)

از اتفاقات نیمه اول قرن بیستم، بروز حیرت در تحلیل بسیاری از پدیده ها و تردید نسبت به توانائی های علم تجربی در میان دانشمندان بود. 

در نیمه اول قرن بیستم، دانشمندان بزرگی همچون ماکس پلانک، آلبرت انیشتن، کارل یونگ، الکسیس کارل، در مطالعات خویش به حقایقی فراتر از دنیای ماده و محسوسات دست یافته بودند که نتایج مطالعات خود را در قالب سخنرانی، مقاله و یا کتاب منتشر کردند.